منوچهر آتشی آوای خاک را پاسخ داد
زمین
بی واسطه بیمار است
و بی ماریش کار دستت می دهد
که عقرب ها
سر بر آورند از گورها
در هزاره ی سوم
صورتهای نکبت بارجهان سومی ها
رژه روند
در خیابان ها
و قهقهه زنند
این جا زمین زود سرما می خورد
ومابی سر
در خیابان هایی بی سر و ته
از پاییز جاری می شویم
اينجايی
و من با فا صله
بی هيچ وا سطه ای در قلبم
دوستت دارم .
کلام از تو آغاز می شود
و شعر سياهم از تو سپيدار بلندی
که زير برف زمستان سرخم نمی کند
باد آواز باران و جنگل را
فرياد ميکشد
خواب سپيد جنگل پلک هات
شب چشم هات را سپيده می زند
که امتداد بهاری
امتداد بهار...
کویر که بروید
عصیان ریشه می گیرد
اما
کسی تولد عصیان را تبریک نمی گوید
من کویرم که در من عصیان جان می گیرد
اما کسی
تولد مرا جشن نمی گیرد
جشن نمی گیرد...
همه اش از سر دلتنگی است مثل من غریب که بمانی باران همیشه مونس تو است.
تو
همان خیال شبانه ای
که پاورچین پارچین
حریم این سکوت شیرین را می شکند
و مرا
به رویای کودکانه ای عودت می دهد
که هرم لبان تو را دارد
وطعم خرما!
توایستاده ای با بازوانی گشوده
((برآستان دری که کوبه ندارد))
و چشمانت
حکایت دنیایی است که فلسفه ی بودن را
بر نبودن
تعبیر می کند
ومن
در اندیشه ی امن دستانی
حریم خستگی هایم
در انتظار
#
شب در تو آرامش آفتاب دارد
بر جوانه های خزان زده
که درد را
در لذت روییدن
تجربه می کنند
من در تشویشی باییزی
این روزها
درگیر ودارتمام تنهایی ام
شبانه رویای بوییدن تورا
دورازترس کابو س هایی
که تورا
ومرا
ازما
می گیرند
زمزمه گرم
بی واهمه ا ی از صبح
از بیداری
