چیز تازه ای نیست
در خاکستر سیگاری که دود می شود
در ته فنجان های چای
مربای صبح های آلبالو
خمیازه ی میز های رستوران ها
بو سه ها و نوازش هایی
که خسته کرده است
تو را و کسی که تو را می بوسد
نه
چیزی نمانده
جز رد پای زرد بعد از ظهر های پاییزی
که حالا فقط قسمتی از سر گیجه های
یک جفت کفش روانی اند
و انگار همیشه لحظه هایی هست
که دوست بداری
روانی کفش هایت را
و دوست بداری
رد انگشتانی را که در نوازشت جا مانده اند
و دوست بداری کسی را:
((دست های تو گرم است))
دست های تو که دیگری نیست
دست هایی که همیشه کسی را می بوسد
از پس آواز محزون واژه ی بدرود
در کوچه هایی که پر از نیلوفران آبی اندوهند
کسی که دیگری نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 15:54  توسط لاله مولازاهدی
|
